X
تبلیغات
رایتل

5 مرداد 1396 ساعت 07:10

اینجام :

Telegram.me/yeghatreharf

75. مدفن عشق

1 اسفند 1395 ساعت 09:09

دکتر لطفی از قول افلاطون می‌گوید "مدفن عشق ، وصال است" .

 من توی دلم آه می‌کشم که ای کاش این وصال ممکن بود ، هرچند به قیمت دفن عشق !

74. بیداری ؟

18 بهمن 1395 ساعت 14:17

برایش نوشتم "بیداری؟" و قبل از این که ارسالش کنم ، پاکش کردم .

چه فرقی داشت که خواب باشد یا بیدار ؟ وقتی حرف‌هایی هست که در آخر باید توی گلویت فشرده‌شان کنی و از گوشه‌‌ی چشم‌هایت بفرستی بیرون ، وقتی دوستت دارم"هایی هست که نمی‌توانی و نباید بگویی ، وقتی درد خود اوست و تو درمان می‌خواهی ... چه فرقی می‌کند بیدار باشد یا نه ؟

آدمی که خودش را به خواب می‌زند و "دوستت دارم" نقش بسته توی چشم‌ها را نمی‌خواند ، آدمی که خودش را به خواب می‌زند و حسِ گرم عشق را از پشت "بیداری؟" نمی‌خواند ، باز یا بسته بودن چشم‌هایش فرقی ندارد .

او چه بیدار و چه خواب ، در رویای جهالتش دست دختری را می‌گیرد که من نیستم ، لب‌های دختری را می‌بوسد که من نیستم و زندگی را از سر می‌گیرد که شریکش من نیستم .

باید عادت کنم . باید به خواب بودنش عادت کنم . باید به "مرد زندگی دیگری" بودنش عادت کنم . باید شماره‌ی لعنتی اش را پاک کنم . باید مثل همیشه بگذارم و بگذرم ...

73. برای پرنده‌ی کوچک مهاجر

13 بهمن 1395 ساعت 22:38

شکلات‌ها را از کاغذ جدا می‌کنم و می‌چپانم توی دهانم . با بیشترین سرعت ممکن می‌جوم‌شان و یادم می‌رود که چه قدر همیشه مواظب دندان‌هام بوده‌ام . 

فشارم لحظه به لحظه بالاتر می‌رود و تمام تپش قلب ، فشار روی جمجمه و گرمای شدید وسط زمستان را پس میزنم و کاغذ شکلات بعدی را باز می‌کنم . 

سنگینی جمجمه‌ام بیشتر می‌شود ، گرما بیشتر می‌شود و مامان از انتهای سالن می‌گوید "باز که فشارت رفته بالا" ، می‌فهمم که لابد صورتم هم سرخ شده . جوابش را نمی‌دهم . توی مغزم بین تمام سنگینی و فشار‌ها ، اشک‌های دخترک تنها و غریبی می‌پیچد که خبر فوت پدر را شنیده اما قاره‌ها و اقیانوس‌ها اجازه ندادند که حتی برای آخرین بار با بدن بی جان پدرش وداع کند . دستم را دور لیوان آبغوره‌ای که مامان بین انگشت‌هام چپانده ، حلقه می‌کنم و به غربت دخترک فکر می‌کنم . حلقه‌ی دستم را تنگ می‌کنم و به صبح‌ سرد ویرجینیا فکر می‌کنم و سکوت برفی‌اش که لابد حالا غم دخترک را بیشتر می‌کند . انگشت‌هام را فشار می‌دهم روی سطح شیشه‌ای لیوان و قامت ظریف دخترک توی ذهنم نقش می‌بندد که حتما خودش را گوشه‌ی خانه‌ی یخ زده‌اش مچاله کرده و دارد برای غم نبود پدر می‌گرید .

صدای "تَق" توی گوش‌هام می‌پیچد ، دستم خیس می‌شود ، مسیج دخترک روی گوشی موبایلم می‌افتد "همه‌چیز همون طوری شد که میخواست شد .‌‌.. سریع و آروم" ، مامان فریاد میزند "خون ... دستت" و من به خون دل دخترکِ نوعروسِ مهاجری فکر می‌کنم که حالا چند ساعت است که دیگر پدر ندارد .

72. مگر آدم چیزی به جز قلب کسی که دوستش دارد می‌خواهد ؟

9 بهمن 1395 ساعت 14:20

برایش نوشته بودم که اگر تا آخر عمر هم نشد همدیگر را ببینیم ، غصه نخور . من قلبم را بین موهات بافتم و تو قلبت را در گوشه گوشه‌ی زندگی من جا گذاشتی . حالا چه اهمیتی دارد دیدن یا ندیدن همدیگر ؟ ما هرروز با قلب‌های هم زندگی می‌کنیم ، روح همدیگر را بغل می‌کنیم ، کنار خاطرات هم قدم می‌زنیم و با جای خالی جسم هم حرف میزنیم ، چه حاجت به بودن‌های جسم‌مان ؟ چه ترس از این که تو آن سر دنیا باشی و من این سر دنیا ؟ مگر آدم چیزی به غیر از قلب کسی که دوستش دارد می‌خواهد ؟


( تعداد کل: 77 )
   1       2       3       4       5       ...       16    >>