X
تبلیغات
رایتل

18. از خوشبختیام

23 مرداد 1394 ساعت 20:18
خودمو از هیاهوی مهمونا و جیغ بچه ها که دارن بادکنک بازی می کنن ، جدا می کنم. میرم توی آشپزخونه و در گوشش میگم "کمک میخوای خاله؟" ، با لبخند میگه "میشه بسته های همبرگرُ باز کنی؟" . توی دلم میگم "آخه چرا نمیشه ؟ واس تو که انقدر خوبی همه چیز میشه" و میرم سراغ همبرگرای بسته بندی شده ... بازشون میکنم و میذارمشون توی تابه ی روی گاز . به الی میگم "همه چیزت معرکه ست ... تولدش عالی شده ... خیلی بهتر از پارسال" ، میگه تازه داره قلق مهمونیای بالای 10-12 نفرُ یاد میگیره . همبرگرای سرخ شده رو از توی تابه بر میدارم و فکر می کنم به روزایی که الی مجرد بود ... به وقتی که بچه بودم و الی خاله ی محبوبی بود که برام پاستیل میخرید و میذاشت هرچه قدر دلم بخواد تاب بازی کنم . همبرگرای بعدی رو میذارم توی تابه و یاد شبی میفتم که ازدواج کرد ... چه قدر گریه کرده بودم ... فکر میکردم الی دیگه قرار نیست بعد ازدواجش مهربون باشه ... اما الی ، فرشته ای بود که اشتباهی روی زمین افتاده بود ... نمیتونست بد باشه ، تو ذاتش بدی جایی نمیگرفت .

ملودی میدوِ توی آشپزخونه ... پای الی رو میچسبه و میگه "آب" ... الی لیوان آبُ میده دستش ، بوسش می کنه و میگه "آروم بخور مامانی ، نپره ته گلوت" . یاد صبحی میفتم که فرشته ترین آدم زندگیم ، خودش صاحب فرشته شد ... دو سال پیش که توی همچین روزایی از پله های بیمارستان با آخرین سرعت ممکن بالا رفته بودم ... دو سال پیش که برای اولین بار ملودی رو بغل کرده بودم و فهمیده بودم که فرشته بودن الیُ توی وجودش داره ...
الی میزنه روی شونم و میگه "نسوزه خانومی" ... از بین خاطره های خوشم میرسم به آشپزخونه ی الی ... به جشن تولد دخترخاله ی کوچولوم ... به صدای جلز ولز همبرگرای توی تابه ... رو به الی میگم "خوب شد براش تولد گرفتی ... داشت یادم میرفت چه قدر خوشبختی دارم" .


+ پی نوشت : گاهی آدما تو سیاه ترین روزهای زندگیشون ، نیاز دارن به تلنگری که یادشون بندازه چه قدر خوشبختن ... دیشب ، دیدن آدمای دوست داشتنی زندگیم کنار هم، یادم انداخت که بیش از اندازه ام خوشبختم .

نظرات (5)
23 مرداد 1394 ساعت 21:52
ایشاالله سایتتون همیشه پابرجا باشه.
9886
24 مرداد 1394 ساعت 02:51
آفرین عزیزم
فکر بدبختی هم با خودش بدبختی میاره.
پاسخ:
ولی یه وقتایی انقدر زیادن بدبختیا که نمیشه بهشون فکر نکرد !
24 مرداد 1394 ساعت 21:08
کلمات قدرت دارن. نگو سیاه‌ترین روزهای زندگی.
چقدر این پست قشنگ بود. خوشبختی‌هات بادوام :)
پاسخ:
خوشبختی های شما هم :)
12 مهر 1394 ساعت 08:21
هوس همبرگر کردم!
21 دی 1394 ساعت 14:00
نوشته هات قابل لمسه واسم ا
پاسخ:
متشکرم :*
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد