X
تبلیغات
رایتل

31. فریدون مهربان است*

10 مهر 1394 ساعت 17:39
فریدونُ از دو سال پیش یادمه . از وقتی که شهرکتاب سرکوچه ی مامان جون ، پرسنلشو عوض کرد و جای اون آقا بداخلاقه ی طبقه ی دوم ، فریدونِ مهربون رو گذاشت . از وقتی که یادم میومد آقا بداخلاقه با اون اخمای تو هم رفته ش وایمیستاد طبقه ی دوم و بین قفسه های کتاب راه میرفت . اولین تصویری که ازش دارن مال هشت سالگیمه ... اون موقع که بهم توپید "اینجا چیکار میکنی؟مگه طبقه ی اول مال بچه ها نیست؟" . شاید از خیلی قبل تر هم اونجا کار میکرد ولی حافظه ی ضعیف من فقط از هشت سالگی به بعدُ یاری میکنه . قبل از فریدون کسی جرات نداشت از آقا بداخلاقه سوال بپرسه . وقتی مجوز ورود به طبقه ی دوم رسید دستم و دیگه بزرگسال بودم ، یه بار از آقا بداخلاقه بپرسیدم "کتابای سلینجرو تو کودوم طبقه نگه میدارید؟" و آقا بداخلاقه ، اخماشو تو هم کشیده تر کرد و گفت "چه میدونم خانوم ... این همه کتاب اینجاست ... قرار نیست جای همه شونو حفظ باشم که ... بگرد خودت پیداش کن" . از اون به بعد دیگه دور و بر آقا بداخلاقه پیدام نشد ... شده بود که یک ساعت بین قفسه ها میگشتم و بقیه رو هم راهنمایی میکردم ولی دیگه نمیرفتم از آقا بداخلاقه چیزی بپرسم . دفعه ی سومی که بهم توپید رو بهتر یادمه ... شهرکتاب تازه شده بود سه طبقه ... طبقه ی سومش جینگیلیجات داشت و کتابای زبان . داشتم از راه پله بالا میرفتم که آقا بداخلاقه دوباره ابروهاشو تو هم کرد و گفت "یواش تر خانوم ... شهربازی که نیست!" .

دو سال پیش که یکی از غروبای اول پاییز ، دلم برای شهرکتاب مورد علاقه م تنگ شده بود ، زیر بارون گز کردم و مثل یه موش آب کشیده رسیدم به شهرکتاب . همون طبقه ی اول ، حسابی کف کفشامو کشیدم به پادری دم در که وقتی میرم بالا دوباره آقا بداخلاقه نیاد بهم بگه "چه وضعیه خانوم ... جای پاتون رو کل زمینا مونده" . بعدم آروم و یواش پله ها رو رفتم بالا . سرمو انداختم پایین که یه وقت با آقا بداخلاقه چشم تو چشم نشم . شروع کردم گشتن بین کتابا . اون شب حتی درست نمیدونستم چی میخوام . اصلا چیزی نمیخواستم ! فقط دلم برای شهرکتاب خواستنیم تنگ شده بود ! وقتی دیدم نگاه بداخلاقه سنگینی نمی کنه ، سرمو بلند کردم ... خوب دور و برُ نگاه کردم ... خبری ازش نبود . ته سالن ، یه آقایی با روپوش پرسنل شهرکتاب داشت کتابی رو به یه خانوم معرفی میکرد . خانوم لبخند زد و کتاب به دست رفت طبقه ی بالا . آقا بداخلاقه رفته بود و جاش یه پسر جوون فرفری با لبخند بین قفسه ها می گشت . یادم افتاد که مامان بارها گفته بود "حتما چراغ ها را من خاموش میکنم رو بخون ... خیلی خوبه" . رفتم جلو و پرسیدم "ببخشید ... چراغ ها رو من خاموش می کنمُ کجا پیدا کنم؟" . فریدون تو کمتر از یک دقیقه ، با سه تا کتاب برگشت . کتابای زویا پیرزاد رو گرفته بود دستش و دونه دونه و با حوصله راجع بهشون برام توضیح میداد . از نویسنده گفت و سبک نگارش و داستان و قیمت کتابا . حرفاش که تموم شد ، کتاب به دست رفتم دم صندوق و راضی از خریدم برگشتم خونه ی مامان جون .
تو دوسال گذشته بیشتر آخر هفته رو رفتم شهرکتاب . چیزی نخرید ولی رفتم . فقط رفتم که پام برسه طبقه ی دومش و فریدون از پرفروش های جدید بگه و از آخرین کتابی که خونده و من لبخند بزنم که دیگه آقا بداخلاقه نیست و طبقه ی دوم هم شلوغ شده . از دو سال پیش دیگه طبقه ی دوم خاکستری نیست . آقا بداخلاقه ، خاکستریا رو با اخماش برد ... حالا طبقه ی دومه و انرژی مثبتِ لبخندای فریدون و آدمایی که هرروز به واسطه ی فریدون با کلی کتاب جدید آشنا میشن و حس خوب میگیرن .
تو دو سال گذشته ، هربار که پام رسید به شهرکتاب ، با فریدون حرف زدم ... حتی درحد یک جمله ... اما هربار یادم رفته اسمشو بپرسم . سال پیش که با مامان از شهرکتاب برمی گشتیم ، بهم گفت "فکر می کنی اسمش چی باشه ؟" ، من بدون فکر گفتم "فریدون" . ازون به بعد اسم آقا فرفری خوش اخلاقه ی طبقه ی دوم شد "فریدون".


+ پی نوشت : بیاید حال همو خوب کنیم ... یه لبخند میتونه تو اطرافیانمون تاثیر باور نکردنی بذاره !


*بخشی از شعر عباس یمینی شریف

نظرات (5)
12 مهر 1394 ساعت 04:49
شهر کتابی ها هم اومد و نیومد دارن!
اون روز توی یک از شعبه هاشون، با ذکر عنوان از متصدی در مورد کتابهای یه انتشارات پرسیدم. با تعجب جواب داد:
انتشارات فلان؟! همچین کتابی می زنه!؟ امکان نداره!

گفتم: گل پسر! چند جلدش رو دارم! می خواستم مجموعه ام رو کامل کنم. حالا اگه نداری خب خدا حافظ!
و بیرون آمدم
و دیگر به آن شعبه باز نخواهم گشت!
پاسخ:
بعضی شعبه ها خیلی داغونن ... قبول دارم.
ولی این شهرکتاب از بچگی پاتوق من بوده و هست ... یه جوری حس تعلق دارم بهش.
12 مهر 1394 ساعت 11:27
اینم واسه تو
پاسخ:
:)
14 مهر 1394 ساعت 12:14
و مطمئناً آدمای زیادی بخاطر همین حال ِ خوبی که از برخورد ِ فریدون داشتن کتاب خون شدن.
پاسخ:
قطعا همین طوره !
17 مهر 1394 ساعت 11:59
اصن فروشنده و راهنمای خوب تو شهر کتاب ها موهبت الهی میباشد:)
پاسخ:
دقیقا !
30 مهر 1394 ساعت 21:18
قدر آقا بداخلاقه رو ندونستی.
پاسخ:
اتفاقا آقا بداخلاقه قدر منو ندونست !
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد