X
تبلیغات
رایتل

32. عادت می کنیم

15 مهر 1394 ساعت 10:51

کتاب جلد آبی* را توی دستم جا به جا می کنم . رسیده ام به فصل آخر . نمیخواهم بخوانم . نمیخواهم بخوانم و آخرش بفهمم که آرزو قید سهراب را زده . نمیخواهم قبول کنم که تسلیم دختر و مادرش شده است . کتاب جلد آبی را با همان فصل آخرِ نخوانده اش پرت می کنم روی تخت .
صفحه ی گوشی روشن می شود و اسم غزاله می افتد روی موبایلم . صفحه ی گوشی را خاموش می کنم . شمعدانی روی لبه ی بالکن ، گل داده ... از آن گل های درشت و بزرگی که باید اوایل تابستان می شکفت . دوباره صفحه ی گوشی روشن می شود . دلم نمیخواهد جواب دهم . حرف زدن حالم را بدتر می کند . این وضعیت پیچیده را پیچیده تر می کند .
کتاب را از روی تخت بر میدارم و میروم توی بالکن . روی زمین مینشینم و کتاب را باز می کن . مطمئنم که سرنوشت آرزو هرچه باشد قشنگ تر از فکرهایی ست که دارد توی مغزم می پیچد . کتاب را دو روزه رسانده ام به فصل آخر . شاید چون این مدت شده بودم درست مثل شخصیت آرزو توی کتاب . همزمان به چند چیز مختلف فکر می کردم و راجع به موضوعی کاملا متفاوت حرف می زدم . با سین درباره ی آل پاچینو حرف میزدم و توی ذهنم دو دو تا - چهار تای حساب بانکی ام بود . با مامان راجع به غذای مهمانی جمعه اش حرف میزدم و توی ذهنم داشتم فکر می کردم که حالا که رابطه ام با فلانی قاراش میش است ، چگونه باید برخورد کنم . به بابا از دندان پوسیده ام و دکترِ جوان و کار بلدم می گفتم  و فکر می کردم که کِی قرار است بلاخره بگویم که دلم میخواهد از این شهر بروم . روی تخت دندانپزشکی ، دکتر از دندانم می پرسید و من به تنهایی بیش از حد هفته ی گذشته ام فکر می کردم .
بابا در بالکن را باز می کند . با تعجب نگاهم می کند و می گوید "نور برای خواندن کم است ... میوه ات را هم که نخوردی باز ... پاشو بیا تو" . زیر لب می گویم "آخرش هم آرزو تسلیم دختر و مادرش شد ... آخرش هم قید سهراب را زد ... راست می گفت سهراب ... عادت می کنیم." . بابا سرش را تکان می دهد . به کتاب توی دستم نگاه می کند و با همان نگاه تاسف بار ، می گوید "زودتر بیا تو تا سرمانخوردی" .


*عادت می کنیم/زویا پیرزاد

نظرات (6)
15 مهر 1394 ساعت 15:14
اوهوم وقتی خوندمش خیلی اعصابم خورد شد... نمیدونم از دست آرزو یا از دست دختر و مادرش... ولی بعدش واقعا به این نتیجه رسیدم که عادت می کنیم.
پاسخ:
عادت می کنیم .
16 مهر 1394 ساعت 14:48
دوستش داشتم.مرسی.
پاسخ:
:)
17 مهر 1394 ساعت 11:57
این کتاب جز کتاباییه که خیلی وقته تو کتابخونس و موقع خوندنش نرسیده.ینی هر وقت میرم بخونم منو سمت خودش نمی کشونه ولی با این نوشته ات رفت جز اولویت ها.
پاسخ:
چجوری تونستی نخونیش ؟؟؟
من یه شبه همشو خوندم !
30 مهر 1394 ساعت 10:44
نوشته هاتون دلچسب و روان هست.ادامه بدهید لطفن
پاسخ:
متشکرم ... ادامه میدم اگر مشغله ها فرصت بدن.
17 آبان 1394 ساعت 07:09
آخرش خوب تموم می شه. حتما بخونش. آرزو و سهراب به هم می رسن.
پاسخ:
آخرشو خوندم . به نظرم برداشت هرکسی از این کتاب متفاوته . برداشت من این بود که بهم نمیرسن .
21 آبان 1394 ساعت 11:44
سلام جالبه ازاین کتاب خوشت اومده برخلاف چراغها رو من خاموش میکنم دوسش نداشتم برداشت منم بود بهم نمیرسن
پاسخ:
من اصولا تثر زویا پیرزاد رو دوست دارم . ملموس و بی تکلف می نویسه .
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد