X
تبلیغات
رایتل

33. قدیم ها همه چیز آسان تر بود

5 آبان 1394 ساعت 19:28

زن پیاز بعدی را از توی گونی کنار دستش بر میدارد . میگذاردش روی تخته ی چوبی رو به رویش و همزمان که دارد دماغش را بالا می کشد ، با چاقوی بزرگ توی دستش سر و ته پیاز را جدا می کند . با مچ دستش ، زیر چشم هایش را پاک می کند . انگشت وسطی دست چپش را چند لحظه ی پیش بریده ، لکه ی خون از روی چسب زخم پیدا ست . پوست پیاز را جدا می کند و با گوشی روسری بینی اش را پاک می کند . می گوید "میدانی دختر جان ... قدیم ها همه چیز آسان تر بود ... حتی همین پیاز ها هم بو و تندی شان کمتر بود ... تقصیری هم ندارند ها ! مال این کود های شیمیایی ست ... بزرگ شان می کند ولی با بزرگ شدنشان تند و تیز هم می شوند" . دستم را میبرم جلو که پیاز پوست شده را بردارم . بدون این که نگاهش را از روی پیاز توی  دستش بر دارد می گوید "خودم خرد می کنم ... دست های تو جوان است ... حیف است که بگذاری شان پای این پیاز ها" . فین فین می کند و می رود سراغ پیاز بعدی . گونی به نصف رسیده است و ظرف پیاز های درشت و پوست کنده شده ی کنار دستش دارد پُر تر می شود . پیاز ها را میگذارد کنار و می رود سراغ شیشه ی زردچوبه . میپاشد روی زخم تازه ی انگشت شصت دست راستش . می گوید "نمیدانم برایت گفتم یا نه ؟ ولی قدیم ها همه چیز آسان تر بود ... چاقو ها انقدر تیز نبود که تا گوشت و پوست دستت را به باد بدهد ... هم سن و سال تو بودم ... چاقو های مادرم را میبردم اول بازار ... پیش حاج اسماعیل ... چاقو تیز می کرد ... خدا بیامرز کارش را بلد بود ... نه آنقدر تیز میکرد که تا گوشتِ انگشت آدم را هم جر بدهد ... نه آنقدر کُند میگذاشت که ماست هم نبرد ... انقدر خوب چاقوهامان را تیز می کرد که فکر کردم اگر شوهرم باشد لابد صاحب بهترین چاقوها می شوم ، بعد هم دیگر لازم نیست که تا اول بازار به خاطر چاقوهای مادرم بروم ... حاج اسماعیل بنده خدا ، از وقتی که اسمش رفت توی شناسنامه ام ، خودش سرماه میرفت خانه ی مادرم ، چاقو هاشان را تیز می کرد ... برایت که گفتم ... آن قدیم ها همه چیز آسان تر بود ... انقدر آسان که وقتی بچه مان نشد ، دیگر چاقوهامان هم تیز نشد ... حاجی یک روز ساکم را داد دستم گفت پریچهر دوست ندارد توی خانه اش باشی ... پریچهر ... گفتم که مادر ... زندگی ها آسان بود ... یک روز عروس خانه بودی ، یک روز بیوه ی در به در دنبال کار ..." . زردچوبه ها را از روی انگشتش می شوید . چسب زخم را دورش می پیچد . نگاهش پی گونی پیازها میچرخد . چاقو اش را میگیرد دستش و با بغض خفه شده ی ته صدایش می گوید "نمیدانم چرا این پیازها انقدر تند و تیز است" .

نظرات (4)
7 آبان 1394 ساعت 10:22
:( چقدر غم داشت
8 آبان 1394 ساعت 19:24
زیبا و روان مثل همیشه
پاسخ:
متشکرم :)
10 آبان 1394 ساعت 19:11
حق داره تراویس یه پست فقط درباره شما بنویسه انصافا خوب بود
پاسخ:
متشکرم و ای کاش که آدرسی از خودتون میذاشتید .
21 آبان 1394 ساعت 11:40
قشنگ بود خیلی احسنتم
پاسخ:
:)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد