X
تبلیغات
رایتل

39. بیدار شدن تو رویاها ، سبکیه سنگین اینه*

8 آذر 1394 ساعت 14:43


هفته ی اول : هوا گرگ و میش بود . سوز داشت . بیرون برف میومد . سردم بود . سوز هوا رو حس می کردم . حمله کردن به خونه مون . انگار مریض بودن . میخواستن بگیرنمون . میومدن سمت من . رفتم توی بالکن . هوا سوز داشت . میومدن سمتم . پرتشون می کردم پایین . از طبقه ی چهارم پرت میشدن پایین . تک تک . جیغ میزدن . هلشون میدادم و پرتشون میکردم پایین . زیاد بودن . شاید ده نفر ... شاید بیست نفر ... آخری یه دختر بلوند بود . با تمام توان پرتش کردم . دیگه کسی نبود . پایینَ نگاه کردم . یه تپه پر از جنازه بود . صورتاشون کبود بود . برف داشت روشونو میپوشوند . دست دخر بلوندِ از زیر برفا و جنازه ها بیرون مونده بود . چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا اونم زیر برف مدفون شد . هوا سرد بود . اما دیگه سوزشو حس نمی کردم ...


هفته ی دوم : شب بود . می دویدم . زوزه ی سگا میپیچید . تمام مجتمع متروکه شده بود . فرار می کردم ... از چی ؟ نمی دونستم . وقت فکر کردن نداشتم . یک لحظه ایستادن کافی بود تا به من برسه . توی دستم یه کُلت کمری بود . می دویدم . فرصت ایستادن نبود . صدای زوزه ی سگ ها می پیچید . به ساختمون که رسیدم ، انگار سال ها بود که متروکه و خالی بود . توی انباری پناه گرفتم . خبری از کیسه های برنج و شیشه های آبلیمو نبود . اتاقک انباری خالی و نم خورده بود . پشت در ایستادم . می دونستم دیر یا زود باید از کُلت توی دستم استفاده کنم . توی نوری که از زیر در میومد دقیق به اسلحه نگاه کردم . روش یه نوشته حک شده بود . داشتم سعی می کردم بخونمش که صدای پا شنیدم . پیدام کرده بود . باید غافلگیرش می کردم . در که باز شد ، مرد کریه ای رو به روم بود . خندید ... خندید ... صدای خنده ش توی مغزم می پیچید . اسلحه رو آوردم بالا . مستقیمِ صورت مرد . هنوز می خندید . انگشتمُ که روی ماشه فشار دادم ... اسلحه خالی بود . گیر افتاده بودم .


هفته ی سوم : بعد از ظهر بود . مثل همه ی آخر هفته ها ، نشستم توی ماشین . صندلی عقب . بابا با مامان شوخی می کرد . مثل همیشه ، ونک . توی پیاده روهای شلوغ ونک ، صورت بیتا رو دیدم . سریع پیاده شدم . باید بغلش می کردم . باید بهش می گفتم که حتی اگر دور شه ، بازهم کنارشم . توی بغلم بود . آروم توی گوشم گفت "برو یه جای امن ... تا چند ساعت دیگه میان" . بیتا نیست شد . دیگه توی بغلم نبود . انگار که هیچ وقت نبوده باشه . داشت غروب می شد . به مامان گفتم بریم . گفت نترس ... چیزی نمیشه . چند لحظه ی بعد ، حمله کردن . ونک پر از آدمای مریضی بود که به مردم شلیک می کردن . همه جا بهم ریخت . غروب شده بود . دست مامانو گرفتم . می دویدیم . با تمام توان می دویدیم . از ونک تا پل مدیریت . زیر پل پناه گرفتیم . دستم خورد به جیبم . توش یه اسلحه بود .  کلت کمری . دست مامانو کشیدم . باید می رفتیم . نباید پیدامون می کردن . هوا تاریک بود . نگاهم خورد به اسلحه . روش یه نوشته حک شده بود . باید می خوندمش . صدای تیراندازی که اومد ، سرمو بلند کردم . یه موتورسوار بهمون حمله کرده بود .دستمو گرفتم بالا . رو به روی بدنش . درست سمت قلبش . انگشتم که روی ماشه لغزید ... اسلحه خالی بود . گیر افتاده بودیم .


*ساعت صفر/ رضا یزدانی


نظرات (2)
10 آذر 1394 ساعت 18:32
سه گانه ی زامبی ها و کلت بی مصرف :دی
پاسخ:
شایدم چهارگانه بشه ...
11 آذر 1394 ساعت 08:26
دارم فکر می کنم اگر هدایت دختر بود شاید کیمیا بود.
در مورد آن مطلبی هم که گفتید ممنون که گفتی اما فکر نمی کنم اعلامش اثری در تفکر بقیه داشته باشه.
پاسخ:
ممنون آنا . مهربونی تو تو باعث میشه این طوری فکر کنی :)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد