X
تبلیغات
رایتل

40.

17 آذر 1394 ساعت 18:08

زوزه ی باد از درز پنجره ها می آید تو . پرده ها را آرام تکان می دهد . توی تخت جا به جا می شوم . حس می کنم الان است که یکی از پنجره ها رویم خراب شود . نور صفحه ی گوشی چشمم را می زند . به زور میبینم که چهار صبح است . تنم که از سرمای هوا مور مور می شود ، یادم می افتد که شب قبل با تاپ خوابیدم . دست می کشم زیر تخت . پلیور قرمزِ دهه ی هفتادی را بر میدارم . توی چمدان های بالای کمد مامان جون پیدایش کرده ام . مال دهه ی هفتاد است ... به سبک پلیور های آن دوران ، گشاد است با سرشانه های افتاده . رویش بزرگ نوشته "LAS VEGAS" . پلیور را می کشم تنم . باید زودتر از این پنجره ی لرزان دور شوم .
ته سالن می ایستم . بابا از توی آشپزخانه می گوید "نترس عزیزم ... باد است" . زیرلب غر میزنم که این باد نیست ! طوفان کارنینا ست . می خندد . دوباره غر میزنم که "باید هم بخندی ... تو عاشق حاشیه ی شهر بودی ... تو می گفتی هوایش تمیز است و خلوت است و تابسان هاش خنک ... تابستان های خنک را سرپوش زمستان های یخ زده کردی و ما را کشاندی این جا ... حالا هم لابد داری از این صدای لعنتی لذت میبری" . دوباره می خندد . توی کابینت دنبال قهوه جوش می گردد . جعبه ی داروها را از بالای یخچال می آورم پایین . خالی اش می کنم روی اُپن . ژلفن های خوش رنگ قرمز را پیدا می کنم و باقی را با بی حوصلگی بر میگردانم در جعبه . باد مثل گرگی آبستن زوزه می کشد . از توی یخچال بطری آب را بر میدارم . ژولفن ها را میفرستم توی معده ام . بابا با لبخند نگاهم می کند . همیشه معتقد است شوهر من خوشبخت ترین مرد است چون روی بطری اب توی یخچال تعصب ندارم و می تواند بدون لیوان آب بخورد ! با همان لبخند می گوید "این قرص ها را انقدر نریز توی معده ات ... همه ش 17 سالت است عزیزم ... معده ات را بیچاره می کنی" . توی دلم غر میزنم که کاش یک بار می فهمید که کمردردهای لعنتی هرماهه ی من  بدون این قرص های قرمز شفاف ، غیرقابل تحمل است . توی دلم غر میزنم و با چشم غره به بابا می گویم "شما نگران معده ی من نباش ... از سمفونی زیبای باد لذت ببر" !
می نشینم روی مبل . هوا هنوز تاریک است . قید خوابیدن را زده ام . با کور سوی نوری که از آشپزخانه می آید ، تصویر خودم را روی صفحه ی خاموش تلویزیون می بینم . تصویر دختر هفده ساله ی خسته ای که حالش از صدای باد بهم می خورد . دختری که موهایش روی شانه هایش ریخته و پلیور قرمز قدیمی به هیکلش دهن کجی می کند . چند دقیقه بعد بابا می نشیند کنارم . بابا هم به تصویر توی تلویزیون اضافه می شود . دستش حلقه می شود دور شانه ام . دوستش دارم ؟ دوستش دارم . مردی که حالا تصویرش درست کنار تصویر من روی صفحه ی خالی تلویزیون است ، همان مردی ست که توی همه ی این سال ها مقابلش بودم ... مردی که مقابلم بود ... با هم جنگیدیم ... عقاید و حرف هامان را توی کله ی هم فرو کردیم و ماه ها از هم کینه به دل گرفتیم . اما دوستش دارم . دوستم دارد . با خودم فکر می کنم که شاید دوست داشتن ما ، درست ترین نوع دوست داشتن است . در نهایت اختلاف و در نهایت عشق .
قهوه اش که تمام می شود ، با خنده می گوید "باید بروم ... این حاشیه نشینی همه چیزش خوب است ... الا زنجیر چرخ بستنش" .

نظرات (4)
17 آذر 1394 ساعت 18:10
اون چیزی که تووی درباره ی من نوشتید فک نکنم اینجا زیاد رعایت بشه..
پاسخ:
اول محدوده ی "اینجا" رو مشخص کنید تا بعد ببینیم رعایت میشه یا نه !
18 آذر 1394 ساعت 17:37
چقدر تو زیبا مینویسی
کاش تو نویسنده میشدی.
پاسخ:
تراویس با کامنتای تو یه نور امید پررنگی میشینه تو دلم .
19 آذر 1394 ساعت 23:29
طوفان کاترینا
پاسخ:
مسلما میدونم که طوفان کاترینا ست و نه کارنینا و از قصد نوشتم کارنینا ! چون هم میخواستم یه اسم جدید باشه هم یادآور یه طوفان سهمگین باشه پس از یه اسم دیگه که شبیه و هم وزن کاترینا ست استفاده کردم .
22 آذر 1394 ساعت 05:01
سلام
اولین باره که اینجا سرک کشیدم
دست نوشته هات واقآ قشنگن
پس تراویس حق داره که ازت تعریف کنه
منم به خوانندگانت اضافه شدم
موفق باشی
پاسخ:
متشکرم . تراویس طف داره به من .
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد