X
تبلیغات
رایتل

43 .

28 آذر 1394 ساعت 15:38
به برگه ی توی دستم نگاه می کنم . نه تنها به چیزی که حقِ واقعی ام بود نرسیدم بلکه از قبلی کمتر هم شده . از صبح پله ها را بالا پایین کرده ام . یک هفته ی تمام از دفتر مدیرهای مختلف دیدن کرده ام  و حالا نه تنها به حقم نرسیده ام بلکه چیزی هم بدهکار شدم . مینشینم روی پله ی جلوی در یک ساختمان . عصبی ام و چون شانس خیلی خوبی دارم ، ارث فشار خون بالا را خیلی سریع از پدرم گرفته ام . روند طبیعی بدنم طی می شود ... عصبی می شوم ، فشارم می رود بالا و در آخر سردرد وحشتناکی می گیرم که تا 24 ساعت پرتم می کند توی تخت . روی پله نشسته ام و سعی می کنم از توی کیفم بروفن پیدا کنم . جلد خالی اش پیدا می شود . یادم می افتد که دفعه ی پیش آرش -پسرجوانی که تازگی دکتر داروخانه ی محله مان شده- یاد قوانین افتاده بود و گفته بود بدون نسخه دارو نمی دهد .

در حالی که سعی می کنم  وزن سرم را روی بدنم تحمل کنم ، از روی پله بلند ی شوم . میرسم خانه . برگه را حل می دهم روی اُپن . مامان برگه را بر می دارد . می گوید "این که کمترم شد!" . نگاهم می کند . می فهمد که سردرد دارم ... می فهمد که عصبی ام ... می گوید "لجنزار دیده ای ؟ این جامعه همین است ... یک لجنزار بزرگ ... باید ماهر باشی که توی لجنش غرق نشوی ... هرکسی نمی تواند توی این لجنزار قدم بردارد ... بیشتر مردم غرق می شوند ولی تو یاد بگیر ... به خودت قول بده که یک روز از این لجنزار بروی ... قول بده کیمیا " . چشم هام را می بندم . مامان راست می گوید . یک روزی بلاخره باید از این لجنزار بروم .


فندک را می گیرم زیر کاغذی که صبح دستم داده بودند . خوب نگاهش می کنم . می سوزد . با آتشش سیگاری روشن می کنم و خوب سوختنش را نگاه می کنم . می سوزد ... پرتش می کنم پایین ... توی هوا می سوزد و میرقصد ... می افتد روی برف های کف زمین ... چند لحظه بعد خاموش می شود . فندکم را توی دستم فشار می دهم . باید بسوزانم . باید هرچیزی که وسط این لجنزار جلویم را می گیرد بسوزانم .