X
تبلیغات
رایتل

48. عباس آباد ، غروب جمعه ، پیچ امین الدوله

16 دی 1394 ساعت 08:37
زنگ زده بودی که برگشتی . بعد از سه سال دوباره شماره ی خانه ات توی عباس آباد ، افتاد روی گوشی ام . صبح پنج شنبه بود . هل شده بودم . برگشته بودی . ته صدایت میخندید . برعکس سه سال پیش که همین شماره روی گوشیم افتاد و ته صدایت غم بود . به گمانم آن روز هم پنج شنبه بود . لابد پنج شنبه بود که فردایش در راه بازگشت از آن جاده ی لعنتی تهران-قم غروب جمعه شده بود و من با نارنجی آسمان گریه کرده بودم . صبح پنج شنبه زنگ زده بودی که برگشتی ... که میخواهی من را ببینی . بعد از سه سال . سکوت کرده بودم . با همان خنده ی پنهان توی صدایت گفته بودی "فردا ... غروب ... بیا ببینمت " . شنیده بودم که فاصله آدم ها را عوض می کند . تو عوض نشده بودی . بعد از سه سال هنوز هم دستور می دادی . هنوز هم بی خداحافظی قطع می کردی . هنوز هم جمعه ها غروب برنامه میگذاشتی .
بعد از سه سال بی خبر برگشته بودی و حالا میخواستی من را ببینی .
توی آینه ی آسانسور یک بار دیگر به خودم نگاه کردم . سه سال پیش که خودم را رسانده بودم فرودگاه یادم رفته بودم به خودم نگاه کنم . سه سال پیش چاق تر بود ... لابد آرایش کمتری هم میکردم ... تو موی بلند دوست داشتی ، موهام را بافته بودم . سه سال پیش دخترک قشنگی بودم که عصر جمعه بی آن که به خودش نگاه کند تا فرودگاه را آمده بود دنبالت . حالا موهایم کوتاه است . آرایش می کنم . لاغر شده ام . چند بار در آینه خودم را نگاه میکنم و هیچ میلی برای دنبالت آمدن ندارم . اما هنوز هم همان آدم ضعیف سه سال پیش ام . همان آدمی که زنگ میزدی و دستور میدادی و حتی اگر میلم هم نمی کشید اجرا می کردم . سه سال پیش گفته بودی "برو" و بی آن که بپرسم چرا ، راهم را گرفتم و رفتم . حالا زنگ زده ای که "بیا" و باز هم دارم در سکوت می آیم پیشت .
ماشین را روشن می کنم . عباس آباد ... سه سالی هست که پایم را آن سمت نگذاشتم . انگار که مثلث برمودا باشد ، برای رسیدن به هرجایی از کنارش رد می شدم . حالا ، در یک غروب جمعه دارم برمی گردم به تمام چیزهایی که فراموش کردنشان به قیمت سه سال از عمرم تمام شد .
یک بار دیگر به خودم توی آینه ی ماشین نگاه می کنم . لابد وقتی مرا ببینی خیلی تعجب می کنی . از دخترک تپل گیسو کمند سه سال پیش ، چیزی نمانده جز  زن محکم و لاغر اندامی که موهایش به زور به گردنش می رسند . تو هم باید عوض شده باشی . تصویرت توی ذهنم هنوز همان مرد خشک و قد بلند است که زمستان ها پالتو می پوشید و چکمه های جیر نخودی . همان مرد خشک و بی تفاوت که دستور می داد ... که خانه اش عباس آباد بود و توی خانه اش تلویزیون نداشت . تصویرت توی ذهنم ، هنوز هم وینستون می کشد و شراب می خورد و شعرهایم را مسخره می کند .
میرسم سرکوچه ای که سه سال پیش ، تمام آرزو هایم را ریختم توی جوب هایش و خاطره هایم را چال کردم پای درخت توی باغچه اش . آرزو هایم توی همان جوب لجن بست ... اما خاطره هام ... خاطره هایم پای درخت ماند و سبز شد ... شد همان پیچ امین الدوله ای که سه سال پیش نبود ولی حالا به درخت باغچه ی سرکوچه ات پیچیده و بالا می رود .

ماشین را روشن می کنم . باید برگردم . باید تو را با همان وینستون توی دستت و لحن مسخره ات وقتی شعرهام را میخواندی توی ذهنم نگه دارم . به خاطر خودم ... به خاطر سه سال زندگی ام ... به خاطر پیچ امین الدوله ی توی باغچه ...


نظرات (6)
16 دی 1394 ساعت 09:01
یک آدم هایی را باید همان طوری که هستند فراموش کرد. بی هیچ ادیتی.
پاسخ:
دقیقا آنا ... بی هیچ ادیتی که دیگه هیچ وقت هوس نکنی به یادت بیاریشون !
16 دی 1394 ساعت 12:03
matnahaye delneshin kamyab shodan,
in matn ham yeki az oon kamyabha bud.
پاسخ:
ممنون :)
18 دی 1394 ساعت 08:35
چه داستان رمانتیکی
منکه خیلی خوشم اومد
پاسخ:
متشکرم :)
18 دی 1394 ساعت 15:46
سلام تازه با وبلاگت آشنا شدم
اره وقتی 3سال زندگی و سختی های تنهایی رو به جون خریدی تا فراموشش کنی تمام لحظات باهم بودن رو...
پس نباید دوباره تازه کرد اون غم و سختی ها
پاسخ:
یه چیزی مثل "آزموده را آزمودن خطاست" !
20 دی 1394 ساعت 21:28
چقدر زیبا بود. خاطراتی رو در من زنده کرد. :(
پاسخ:
ممنون و شرمنده اگر یادآور خاطرات بدی بود .
22 دی 1394 ساعت 07:24
این پست انقد خوب بود که با صدای بلند یه زن غمگین محکم خوندم
پاسخ:
یه زنی که به خنثی بودن رسیده .
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد