X
تبلیغات
رایتل

50. دیروز پیامبری از کنار من رد شد*

23 دی 1394 ساعت 20:38

توی مترو نشسته بودم روی یکی از صندلی های کنار ریل . به قول سین ، سرم را تا گردن فرو کرده بودم توی گوشی ام . پسرجوان و خوش تیپی کنارم نشست . بعد از چند لحظه رو کرد به من و با لحنی کاملا معمولی پرسید "امتحانتو خوب دادی؟" . دقیق نگاهش کردم . نمی شناختمش . حتی چهره اش آشنا هم نبود . نگاهش منتظر جوابم بود . امتحانم را خراب کرده بودم . با لحنی که تعجبم از آن سرازیر بود ، گفتم "نه" . پسر به آن سمت ریل خیره شد و گفت "راستش منم ریدم ... سوال دو شو شک داشتم ننوشتم .. خریت ! اگه می نوشتم پاس می شدما ... ولی خریت !" . همچنان متعجب نگاهش می کردم . منتظر حرف و حرکتی بودم . چیزی که همیشه از مردهای رهگذر دیده بودم . خودم را آماده می کردم که این بار اگر اتفاقی افتادم ، لال نشوم ، بزنم توی گوش طرف و فحش هم بدهم . قطار وارد ایستگاه شد . من هنوز داشتم توی ذهنم سناریوی چگونه چَک زدن به پسر را می چیدم که بلند شد و رو به رویم ایستاد . با همان لحن راحت و آرامَش پرسید "نمیای؟" . با همان لحن شکاک و متعجبم ، گفتم "نه" . نگاهم کرد و گفت "باشه ... برات انرژی میفرستم بعدیا رو خوب پاس کنی" ؛ و رفت ! سوار قطار شد و تا زمانی که قطار ایستگاه را ترک کند من با همان نگاه مشکوک از شیشه های قطار با چشم پسر را تعقیب می کردم . قطار که ایستگاه را ترک کرد ، با خودم فکر کردم که شاید خواب دیده باشم . پسری کنار من نشست ، بدون هیچ قصد و حرفِ زشت و پیشنهاد بی شرمانه ای ، چند کلمه ای حرف زد و بعد هم برایم آرزوی خوبی کرد و رفت . همین . همین قدر ساده و همین قدر سالم .
توی تمام سال های بعد از بلوغ جسمی ام ، تنها چیزی که در خیابان و کوچه و بازار دیده بودم ، چشم های هرز و حرف های زشت و دست های ناپاک بود . از ترس تجربه ی بد و خاطره ی تلخ یک ماه پیش ، چند هفته بود که دست های سین را ول نکرده بودم . دقیقا از یک ماه پیش تا همین دیروز ، حتی حاضر نشده بودم که تا طبقه ی اول ساختمان را بدون سین بروم . یک ماه بود که مثل کوآلا چسبیده بودم به بازویش . او هم انگار که دختر کوچکی دارد ، اجازه می داد که توی آغوشش پنهان شوم . خواهربزرگه چند شب پیش زنگ زده بود و چیزی نزدیک یک ساعت برایم حرف زد . گفت که همه مان آزار جنسی را تجربه کردیم عزیز من . گفت که چه بخواهی ، چه نخواهی وضع همین است خواهرکم . گفت و گفت و من گوش دادم . از خودش گف و دوست هایش و من اشک ریختم . پرسیده بود که "تا کی می خواهی بازوی سین را بچسبی و خودت را پشتش قایم کنی ؟ امروز که 17 سالت است ، توی بغلش گم می شوی ... فردا که 27 ساله بودی چه ؟ باز هم میخواهی دختر کوچکی باشی که تا سرکوچه هم باید بچسبد به بازوی برادرش؟" . خواهربزرگه گفته بود و من فکر کرده بودم که باید این ترس را یک جایی تمامش کنم . این ترس که امروز یک ماهه است باید تمام شود قبل از این که کهنه شود و بخشی از وجودم .
تمامش کردم و دیروز در حالی که مدام به پشت سرم نگاه می کردم و موبایلم را محکم توی دستم گرفته بودم تا هرجا که لازم شد به سین زنگ بزنم ، تنها راه افتادم که بروم خواهر بزرگه را بعد از چند هفته که از سفرش بازگشته بود ، ببینم . رفتم ... به پشت سرم نگاه کردم ... کوچه های خلوت را با تمام نزدیکی شان ول کردم و از خیابان های دور ولی شلوغ رد شدم ... جلوی ترس بزرگ یک ماهه ایستادم  و رفتم . رفتم و وقتی که توی مترو نشسته بودم ، پسر آرامی کنارم نشست و درست زمانی که داشتم توی ذهنم نقشه ی داد و هوار کردن و مقابله با یک بیمار جنسی را می کشیدم ، پسر با آرامشش ته مانده ی ترس هام را برداشت و سوار قطار شد . به خواهر بزرگه که رسیدم ، حس کردم که همه چیز تمام شده ، حس کردم که دیگر چیزی از وحشتی که یک ماه تمام کابوس های هرشبم را شکل می داد ، باقی نمانده . حس کردم که آن پسر ، با لحن آرام و راحتش ، پیامبری بود که دیروز به من رسید . پیامبری که رسالتش از بین بردن وحشت من بود و ثابت کردن این که هنوز هم می شود به این شهر مریض ، امیدوار بود .

کاش تعداد مردهای سالم ، پیامبران وحشت زدا و آدم های رنگی بیشتر بشود . کاش پیامبردیروزِ من ، صاحب پسرهای زیادی بشود و یادشان بدهد که سالم باشند . سالم زندگی کنند و هیچ وقت تخم وحشت را توی دل کسی نکارند .


*الهام گفته از کتابی به نویسندگی عرفان نظرآهاری


نظرات (10)
23 دی 1394 ساعت 20:47
چ جالب!
ولی اینجا پیامبرا کلن پیدا نمیشن
پاسخ:
تعدادشون خیلی کمه متاسفانه .
24 دی 1394 ساعت 08:41
وای خدایا، روزهای سیاه نوجوونی و مردهای مریضی که انگار شبانه روز تو کوچه ها زندگی می کنند!
پاسخ:
نگاه ها و دست های هرزه شون آنا ...
مثل علف هرز همه جا رشد کردند .
24 دی 1394 ساعت 15:30
چه اتفاق خوبی برات افتاده کیمیا جان.
گاهی فکر میکنم ذهنم چقدر مسمومه از حرف هایی که میشنوم و نگاه هایی که میبینم و این سم مانع دیدن این پیامبرها میشه.
پاسخ:
تعداد این پیامبرها خیلی کمه سپیده . انقدر کم که گم شدن توی مریضی این شهر .
24 دی 1394 ساعت 19:07
اینجور مردا رو باید قاب طلا گرفت زد به دیوار
فقط یواش منو بزن به دیوار :
پاسخ:
البته قبل از زدن به دیوار اشاره کنیم که شما همونی هستی که این پست رو نوشت :
http://alamtu94.blogfa.com/post/11
24 دی 1394 ساعت 20:03
چه تلخ
پاسخ:
تلخی اش را دو روز پیش ، پسر دبیرستانیِ توی مترو جمع کرد و با خودش برد ...
25 دی 1394 ساعت 18:05
dari bozorg mishi ghatre jan :) khosh halam vasat
پاسخ:
بزرگم میکنن ... آدما و اتفاقا شون .
26 دی 1394 ساعت 06:39
این حس منفی گرای شما منو کشته
حالا به جای اینکه زوم کنید روی یک نگاه چرا زوم نمیکنید روی جذابیت خانوما
شما از این مطلب اون برداشتی رو که باید میکردید، نکردید و این بدترین حس رو به نویسنده میده
یه سوال از شما دارم
وقتی یه سمت خیابون ایستادین و در اون سمت خیابون یه مرد کاملاً متفاوت و خوشتیپ داره رد میشه و جذابیت بالایی داره آیا شما بهش نگاه نمیکنید؟
یعنی اگه نگاه کنید از روی هوسه؟
یا اینکه ذات انسان زیبایی رو دوست داره
همون پیامبری که کنارتون نشست آیا بهتون نگاه نکرد،یا صحبت نکرد
پس هر نگاهی رو نمیشه متهم کرد
خوشم از رک گوییتون اومد
ولی منفی گرا هستید
پاسخ:
من اون برداشتی رو که باید کردم
شما دلتون خواست روی کارتون سرپوش قشنگ بذارید !
ماجرا رو میخواید طور دیگه نگاه کنید که منظور من هم درک شه
اگه همسرتون اون سمت خیابون باشه
و مرد دیگه ای این سمت چطور ؟
بازم ذات انسان زیبایی رو دوست داره یا ذات انسان غلط می کنه زیبایی رو دوست داشته باشه ؟

وضعیت و جامعه ای که داره منو بزرگ می کنه ، یادم داده منفی گرایی لازمه .
28 دی 1394 ساعت 19:58
تو این مملکت اصلاً نباس دختر به دنیا آورد!
+ لقب "مرد" برازنده این پیامبره!
پاسخ:
اگه دختر دار شدی یه وقت ، دو دستی بپبش ... بذار فقط بشنوه که این دنیا مریضه ، نذار مریض بودنش رو لمس کنه .
29 دی 1394 ساعت 19:19
ببخشید که بحث رو طولانی کردم
ولی بحث خوبیه و یکیمون باید قانع بشه
حالا اگه به اون پیامبر بگید که دوست داری یک پسر بیاد بغل زنت بشینه و باهاش حرف بزنه چی جوابت رو میده!؟
به نظرت جوابش چیه؟
نکنه فکر کردی که میگه اشکالی نداره
پاسخ:
بله
میگه اشکالی نداره . همون طوری که ما هرروز با هزار تا آدم حرف میزنیم . شما تو این مثال داری لاس زدن رو با حرف زدن قاطی می کنی !
ببینید ...نگاه کردن با دیدن خیلی فرق داره ... منم هرروز به یه عالمه آدم نگاه می کنم ولی وقتی بهشون توجه کنم میشه دیدن ... برداشت من از اون پست شما "دیدن" بود و نه نگاه کردن که اگر نگاه کردن بود روی یه جنس خاص تاکیید نمی شد !

شرمنده م ولی اصلا علاقه ای به ادامه ی این بحث ندارم . پیشا پیش عذرخواهی می کنم از این که کامنت های بدی رو پیرامون این بحث جواب نمی دم .
4 بهمن 1394 ساعت 21:18
ببخشید که ناراحتتون کردم
منظوری نداشتم
چرا دیر به دیر به وبلاگتون سر میزنید؟
پاسخ:
وقت کافی ندارم متاسفانه برای زودتر آپدیت کردن .
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد