X
تبلیغات
رایتل

73. برای پرنده‌ی کوچک مهاجر

13 بهمن 1395 ساعت 22:38

شکلات‌ها را از کاغذ جدا می‌کنم و می‌چپانم توی دهانم . با بیشترین سرعت ممکن می‌جوم‌شان و یادم می‌رود که چه قدر همیشه مواظب دندان‌هام بوده‌ام . 

فشارم لحظه به لحظه بالاتر می‌رود و تمام تپش قلب ، فشار روی جمجمه و گرمای شدید وسط زمستان را پس میزنم و کاغذ شکلات بعدی را باز می‌کنم . 

سنگینی جمجمه‌ام بیشتر می‌شود ، گرما بیشتر می‌شود و مامان از انتهای سالن می‌گوید "باز که فشارت رفته بالا" ، می‌فهمم که لابد صورتم هم سرخ شده . جوابش را نمی‌دهم . توی مغزم بین تمام سنگینی و فشار‌ها ، اشک‌های دخترک تنها و غریبی می‌پیچد که خبر فوت پدر را شنیده اما قاره‌ها و اقیانوس‌ها اجازه ندادند که حتی برای آخرین بار با بدن بی جان پدرش وداع کند . دستم را دور لیوان آبغوره‌ای که مامان بین انگشت‌هام چپانده ، حلقه می‌کنم و به غربت دخترک فکر می‌کنم . حلقه‌ی دستم را تنگ می‌کنم و به صبح‌ سرد ویرجینیا فکر می‌کنم و سکوت برفی‌اش که لابد حالا غم دخترک را بیشتر می‌کند . انگشت‌هام را فشار می‌دهم روی سطح شیشه‌ای لیوان و قامت ظریف دخترک توی ذهنم نقش می‌بندد که حتما خودش را گوشه‌ی خانه‌ی یخ زده‌اش مچاله کرده و دارد برای غم نبود پدر می‌گرید .

صدای "تَق" توی گوش‌هام می‌پیچد ، دستم خیس می‌شود ، مسیج دخترک روی گوشی موبایلم می‌افتد "همه‌چیز همون طوری شد که میخواست شد .‌‌.. سریع و آروم" ، مامان فریاد میزند "خون ... دستت" و من به خون دل دخترکِ نوعروسِ مهاجری فکر می‌کنم که حالا چند ساعت است که دیگر پدر ندارد .

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد