X
تبلیغات
رایتل

63. هذیون

3 اردیبهشت 1395 ساعت 08:47

عکس از :کیمی آ


چهار ماه پیش همه شون توی راهرو های نیمه تاریک ساختمون پخش شده بودن . چهار ماه پیش هم بارون میزد . مثل این روزا که همش بارون میزنه . تب داشتم . نفسام خس خس میکرد . به زور خودمو کشونده بودم تا سرجلسه که فقط یه ده نمره بنویسم و پاس کنم . اسمم روی یکی از همین صندلیا بود . شاید اونی که وسط این معرکه گیر کرده .
چهار ماه پیش که تب داشتم ... که بارون میزد ... که نفسام صدای خس خس میداد ... چهار ماه پیش که جون هذیون گفتن نداشتم ، روی یکی از همینا هذیون نوشتم . هذیون نوشتم که یحتمل بهار که بشه آغوش تو هم مثل غنچه های گل باز میشه . نوشتم که اسمت به اندازه ی باغِ گلاسِ توی بهار قشنگه . تو جواب سوال "با "بهار" یک متن ادبی بنویسید" ؛ هذیون نوشتم که تو مثل بارونای بهاری ... هم شادی ، هم غمگین . نوشتم که مثل بارون بهاری ،  بودنت یه درده و نبودنت یه درد .

کاش بیست و پنج روز دیگه که دوباره توی راهروهای ساختمون پخش میشن ، صندلیِ چهار ماه پیش رو پیدا کنم ... کاش پیداش کنم و روش بنویسم که باز شدن آغوشت به روم فقط یه احتمال بود ... که تو دیگه بارون بهاری نیستی ، تو همون سیلی هستی که از سد دزفول سرازیر شد . کاش پیداش کنم و روش بنویسم "باور نکنید ... همه چیز فقط یه هذیون گوییِ زمستونی بود" !

نظرات (11)
3 اردیبهشت 1395 ساعت 17:50
کاش من میشد مثل تو بنویسم
کاش تو فقط بنویسی و من بارها و بارها بخونم.دوباره" کیمی آ" ی دوست داشتنی من یه پست زیبا گذاشت
توی این برهوت وبلاگ نویسی،وبلاگ تو مثل یه واحه زیباست.
پاسخ:
تراویس مهربون
کامنتای تو هم کلی انرژی بخشه ، به قول خودت تو این برهوت همین که گه گاهی آدمایی مثل تو واسم انرژی میفرستن خوبه :) :*
4 اردیبهشت 1395 ساعت 17:15
این پست هم مثل بقیه پستات قشنگ و زیبا بود
(آیکون تشویق)
5 اردیبهشت 1395 ساعت 10:41
سلام کیمیا خانوم

نمیدونم کی هستی کجایی و مطالبی که مینویسی سحر و جادو یا هر چیز دیگه ایه که من اسمش رو نمیدونم

فقط در مقابل نوشته هاتون تمام قد وایمیستم و سر خم میکنم

شما فوق العاده ایی و نوشته هاتون بینهایت زیباست

ممنون که هستین
پاسخ:
متشکرم :)
5 اردیبهشت 1395 ساعت 12:02
من هنوز هم که هنوزه هر چند وقت یکبار پست مربوط به داش آکل شمارو میخونم و لذت میبرم
پاسخ:
شما لطف دارید .
5 اردیبهشت 1395 ساعت 12:56
همه چیز فقط یه هذیون گوییِ زمستونی نبود، همه چیز فقط یه هذیون گویی بهاری بود که تو زمستون موند و بهار نشد...
5 اردیبهشت 1395 ساعت 15:19
ای داد ...
شما هم که بد دپ هستین ...
اصلا چی شده این دنیا ؟؟؟؟
پاسخ:
دنیای بدی شده :)
7 اردیبهشت 1395 ساعت 04:01
نوشته عاشقانه روی دسته های صندلی... حستو میشه لمس کرد
پاسخ:
چه خوب که شما تونستید حسشو بگیرید :)
8 اردیبهشت 1395 ساعت 19:09
نیستین ها ....
پاسخ:
من که هستم ولی وقت نیست :)
10 اردیبهشت 1395 ساعت 10:34
چظوری رفیق :)
پاسخ:
من خوبم ... شما کم پیداایی :)
10 اردیبهشت 1395 ساعت 13:32
کیمیا جون من از خواننده های ماهی هستم میشه رمرشو برام ایمیل کنی ممنونت میشم عزیزم.ماهی خودش گفت شما زحمت بکشین.شرمنده که برات زحمت میشه.
پاسخ:
زحمتی نیست مینو جون :)
29 اردیبهشت 1395 ساعت 06:45
دلم تنگ شده واسه صندلی چوبی های مدرسه واسه اون صندلیه که روش با ماژیک بنفش از هاینریش بل می نوشتم..این صندلی های مسخره دانشکده حامل هچ هذیونی نمی تونن باشن...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد