X
تبلیغات
رایتل

70. به نام خدا ... جادوگر هستم !

6 تیر 1395 ساعت 17:07

چند ماه پیش از "سین" پرسیده بودم که به نظرش معشوقه ها چه شکلی هستند ؟
جواب داده بود "ظریف ، طوری که از خرد شدنشان بین دست هات بترسی ... کوچولو ، طوری که با هیچ کفش پاشنه داری شانه به شانه ات نشوند ... دست های ظریف که همیشه لاک قرمز دارند ... لب های سرخ ... و از همه مهم تر این که هیچ وقت زیر ابرو هاشان در نیاید" .
از وقتی پام را گذاشتم داخل ، دارم به تک تک دخترهای توی مهمانی نگاه میکنم . دخترهای ظریف و کوچولویی که لاک های قرمز دارند و رژلب های سرخ و با وسواس هرچه تمام تر ، ابروهاشان را صاف و تمیز کرده اند . دخترهایی که قطعن بهترین معشوقه های روی زمین هستند . و من ؟ جادوگر جوانی هستم که با اندک لژ کفش هاش دارد از آن بالا مهمانی را رهبری می کند و هیچ کس نگران نیست که یک روز او را در آغوشش خرد کند ، حتا بالعکس نگران خرد شدن خودشان هم هستند . جادوگر جوانی هستم که به سان نردبان وسط مهمانی ایستاده ام و شب قبل به قدری بین صفحات کتاب "شب هزار و یکم" گیر کرده بودم که یادم رفت چیزی به اسم زیر ابرو هم وجود دارد ! جادوگر جوانی که لب های سرخ ندارد و ناخن هاش را از ته میگیرد .
پاهای جادوگر جوانی که من باشم به کفش های لژ دار عادت ندارد . هرچیزی به جز کتانی های ورزشی ، خسته شان می کند . لم می دهم روی یکی از مبل ها . چشم از معشوقه های 17 ساله می گیرم و برای سین می نویسم "حس غریبی ست ... جادوگر بودن حس غریبی ست" . جواب می دهد که جادوگر بودن هیجان انگیز است نه غریب . می نویسم "هیجانش مال وقتی ست که بعد از یک دوره ی طولانی معشوقه بودن در میانسالی در حالی که شکست عشقی خوردی ، تبدیل به جادوگر شوی و چوبت را توی هوا تکان دهی و شخص مزبور آن طرف رابطه ی عشقی را سوسک کنی ... نه در 17 سالگی ، وقتی نه عشقی هست و نه شخص مزبوری که بخواهد سوسک شود" . قیافه اش را تصور می کنم ... لابد حالا دارد از ته دل می خندد . حتم دارم که از این به بعد هرجا بنشینیم ، من را جادوگر صدا می کند ! جواب می دهد "در عوض تو همان دختری می شوی که همه ی مردها آرزویش را دارند اما شجاعت داشتنش را نه ... شجاعت به دست آوردنِ یک جادوگر را فقط یک نفر دارد ... اما معشوقه داشتن شجاعت نمی خواهد ، هرکسی می تواند صاحب یک یا حتا صد معشوقه باشد" .
دخترهای ظریف و کوچولو جمع شده اند که برای صفحه اینستاگرامشان سلفی بگیرند ، پیشنهاد می دهم که ازشان عکس دست جمعی بگیرم . با لب های غنچه به ردیف کنار هم می استند . از لنز دوربین خیره می شوم به ردیف معشوقه های زیبای رو به روم ... زیرلب وردی می خوانم و خوشحال از جادوگر بودن ، تصویرشان را ثبت می کنم .

نظرات (9)
7 تیر 1395 ساعت 13:15
کیمیای نازنین:*
7 تیر 1395 ساعت 18:26
fek konam mnm jadugaram :))))
9 تیر 1395 ساعت 06:49
چقدر با استعداد، لذت بردم امیدوارم بصورت آکادمیک نوشتن رو دنبال کنی، موفق باشی
13 تیر 1395 ساعت 20:26
عاشقتم دختر خوب که انقدر زیبا نوشتی
الان سی و سه سالمه و این حس رو از ۱۶ سالگی تا الان هزاران بار تجربه کردم.
لذت بردم.من تنبل رو به کامنتیدن وادار کردی.
17 تیر 1395 ساعت 05:57
"در عوض تو همان دختری می شوی که همه ی مردها آرزویش را دارند اما شجاعت داشتنش را نه ...

عاااااااااالی بود این متن
منم دوست داشتم جادوگر باشم
17 تیر 1395 ساعت 05:59
شجاعت به دست آوردنِ یک جادوگر را فقط یک نفر دارد ... اما معشوقه داشتن شجاعت نمی خواهد ، هرکسی می تواند صاحب یک یا حتا صد معشوقه باشد" .

فوق العاده ست این متن
17 مرداد 1395 ساعت 15:18
معشوقه ها چه شکلی ان؟ چنان غرق در نگاه کل گرایانه "سین" شدی که نگاه نمی کنی ببینی تو این دنیا هیچی مفهوم ثابتی نداره، ظرف و مقیاس معشوقه سنجیت حقیر نشده؟ قبلنا نه خیلی قبلترا، که من می خوندمت غم داشتی شاید هم نامیدی، اما ... . چی شده؟
اگه یه معشوقه بخوام باید دنبال یه جادوگر بگردم!!! کیمی آ خود معشوقه ست فقط باید جادوگر نباشه.
2 شهریور 1395 ساعت 08:19
چقدر خوبه نوشته هاتون و چقدر بد که وقتی پیداتون کردم که رفتید!
26 شهریور 1395 ساعت 18:35
سلام
زیبا گفتی
گویا بیان کردی
خیلیامون با دنیای معشوقه ها فاصله داریم شاید، بلد نیستیم با پاشنه ی بیشتر از 3 سانت راه بریم و خلاصه... دقیقا همینا که گفتی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد